بازگشت

الآن که از بی حوصلگی داشتم دور خودم و این صفحات می گشتم وبلاگم رو باز کردم . باورم نمیشه اینجارو اینقدر خاک گرفته باشه ! چقدر نوشته های اینجا دور شدن ! چقدر از اون زمان میگذره ! نمی دونم چی شد که اینهمه مدت اینجارو ول کردم و دیگه پیدام نشد !

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده که یادم رفته بود ! خیلی تفاوت ها رو می شه احساس کرد ! خیلی روابط رو از دست دادم و خیلیای دیگه رو به دست آوردم . سمانه یکیش بود . یکی از اون کسایی که از دست دادمش و یه هفته پیش خیلی اتفاقی اونم جایی که اصلا فکرشو نمی کردم دیدمش . همش به این فکر می کنم که من این آدم رو نمی فهمم و چقدر بد ! خیلی بده که بهترین دوران زندگیت رو با کسی گذرونده باشی و بهترین خاطراتت با کسی باشه که الان از یک غریبه هم ازت دور تره ! مهم نیست .

اصلاً دوست ندارم به گذشته بر گردم. از الآنم هم خوشم نمیاد . به چند ماه مرگ احتیاج دارم تا همه چیز عوض شه . دوست دارم شرایطم عوض بشه . چیزی که مدت هاست منتظرشم .  

/ 1 نظر / 20 بازدید
خودم

آدمامیان توزندگیمون که برن بدی مااینه که وابسته میشیم