اونی که بیشتر از همه چیز تو اسباب کشی مزه میده عوض کردن روزمرگی هاست... و جدید شدن وضعیت!
خیلی وقته که گذشته، چقدر همه چیز تغییر کرده، من تغییر کردم، افکارم تغییر کرده، زندگیم تغییر کرده و مهم تریم چیز زندگیم رو از دست دادم. حالا برگشتم. برگشتم تا بنویسم...
- اسم وبلاگمو عوض کردم معلومه ؟
- از شهریور ٨٢ تا الآن من فقط ١۵۴ تا پست تو بلاگم گذاشتم ! کمه نه ؟!
- این ترم چون خودم خیلی بدبختی سر این reaction نوشتن برای داستان های درآمد کشیدم فکر کردم شاید بد نباشه اونارو اینجا بذارم اگه کسی خواست یه کمککی باشه ! تو پست بعدی reaction داستان های The lottery , by Shirley jackson - Hills like white elephants, by Ernest Hemingway - Tears Idle Tears, by Elizabeth bowen رو می ذارم .
- دقیقاً دو هفته دیگه کنکور کاردانی به کارشناسیه . خداکنه قبول بشی اینطوری یک گام دیگه به هدف نزدیک تر می شی.
- 11 آذر 88 می شه چهارشنبه یادت باشه !
باورت می شه ؟ فقط ٢٠ روز دیگه مونده تا ۴ سالگیمون
امسال باید خیلی خوش بگذره .
به نظرم تا حالا بدترین داستان کوتاهی که خوندم that evening sun اثر ویلیام فاکنر بوده هیچی ازش سر در نمیارم ! خدایا یک نگاه symbolic به بنده عطا بفرمایید الهی آمین.
آنفولانزای خوکی بدجوری منشی شرکت ما رو فیتیله پیچ کرده برنامه های من بیچاره رو هم به هم ریخته بابا امروز وقت آرایشگاه داشتم الآن نشستم تو شرکت !
بالاخره تونستم معافی تربیت بدنی مو بگیرم خدا پدر این دکتر ارتوپدی رو که رفتم پیشش بیامرزه که برام گواهی صادر کرد ! اونم از ناحیه دو زانو ! گفت می نویسم دو زانو که دیگه قطعاً معاف بشی !!
چرا اینقدر وضع فروش ملک داغونه ؟
تو مرا می فهمی ...
من تو را می خواهم ...
و همین ساده ترین قصه یک انسان است ...
دیروز که باز موبایل ها رو قطع کردن داشتم فکر می کردم خیلی سال پیش که موبایل نبود چه بساطی بوده ها ! آخه من دیروز بدون موبایل اعتماد به نفس نداشتم از شرکت تا خونه بیام اونوقت اونوقتا مردم مسافرت هم می رفتن !! وا مُسیبتا !
یک عالمه درس برای شنبه تا سه شنبه دارم که هنوز هیچی هم نخوندم . هر روز صبح که پا میشم برم دانشگاه اول ٣ - ۴ تا فحش به خودم می دم که چرا این ترم اینجوری انتخاب واحد کردم بعد حاضر می شم می رم . آخه یکی نیست بگه ٣ روز اول هفته اونم از صبح تا شب کسی می ره دانشگاه ! آخه ۴روز بعدی هم که فقط دارم خستگی بر طرف می کنم !
دیروز گویا دانشگاه ما بیشتر از تعداد دانشجو ها نیروهای محترم اطلاعات حضور داشتن ! من که کلاس نداشتم نرفتم ولی خبرا زود می رسه . تجمع بیش تر از ٣ نفر هم ممنوع بوده !
کلی خونه تکونی کردم و اینجا رو عوض کردم . خواستم یکم گرد و غبار این مدت دوری رو از صورت وبلاگم پاک کرده باشم . قالب جدیدم خوشگله ؟ کانتر جدید هم گذاشتم آمارش رو هم صفر کردم . یعنی این چند سال برو و بیا رو شستم ریختم دور . همه چیز از نو .
... شروع دوباره , به تازگی باران پاییزی ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
من هم سبز بودم

ببینیم فردا قراره دانشگاهمون چه خبر بشه !
الآن که از بی حوصلگی داشتم دور خودم و این صفحات می گشتم وبلاگم رو باز کردم . باورم نمیشه اینجارو اینقدر خاک گرفته باشه ! چقدر نوشته های اینجا دور شدن ! چقدر از اون زمان میگذره ! نمی دونم چی شد که اینهمه مدت اینجارو ول کردم و دیگه پیدام نشد !
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده که یادم رفته بود ! خیلی تفاوت ها رو می شه احساس کرد ! خیلی روابط رو از دست دادم و خیلیای دیگه رو به دست آوردم . سمانه یکیش بود . یکی از اون کسایی که از دست دادمش و یه هفته پیش خیلی اتفاقی اونم جایی که اصلا فکرشو نمی کردم دیدمش . همش به این فکر می کنم که من این آدم رو نمی فهمم و چقدر بد ! خیلی بده که بهترین دوران زندگیت رو با کسی گذرونده باشی و بهترین خاطراتت با کسی باشه که الان از یک غریبه هم ازت دور تره ! مهم نیست .
اصلاً دوست ندارم به گذشته بر گردم. از الآنم هم خوشم نمیاد . به چند ماه مرگ احتیاج دارم تا همه چیز عوض شه . دوست دارم شرایطم عوض بشه . چیزی که مدت هاست منتظرشم .
می گی بنویس . اما آخه هیچی ندارم که بنویسم ببخشید !
